هَر کِه خواهد گو: «بیا!» و هَرچِه خواهد گو: «بِگو!»
کِبْر و ناز و حاجِب و دَرْبان، بدین دَرْگاه نیست
بَر دَرِ مِیخانه رَفْتَن، کارِ یِکرَنْگان بُوَد
خودفُروشان را به کویِ مِیفُروشان، راه نیست
هرچه هست از قامَتِ ناسازِ بیاَنْدامِ ماست
وَر نَه تَشْریفِ تو، بَر بالایِ کَس، کوتاه نیست
چیست این سقفِ بلندِ سادهٔ بِسیارنقش؟
زین مُعَمّا، هیچ دانا در جَهان، آگاه نیست
این چِه اِسْتِغْناست یا رَب؟ وین چه قادِرْ حِکْمَت است؟
کاینهمه زَخْمِ نَهان است و مَجالِ آه نیست
صاحِبِ دیوانِ ما گویی نمیدانَد حِساب
کاندر این طُغرا، نِشانِ حِسْبَةً لِلّٰه نیست
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانهی من آمدی
برای من ای مهربان
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچهی خوشبخت بنگرم
فروغ-