- نوشتهها
- 31
- پسندها
- 188
- شهر
- آبادان
- مرکز سمپاد
- فرزانگان
- سال فارغ التحصیلی
- 1407
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنندمن آن دیوانه بندم که دیوان را همی بندم
زبان مرغ میدانم سلیمان به جانم تو
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنندمن آن دیوانه بندم که دیوان را همی بندم
زبان مرغ میدانم سلیمان به جانم تو
دوش چه خوردهای دلا، راست بگو نهان مکنواعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
نوح تویی، روح تویی، فاتح و مفتوح توییدوش چه خوردهای دلا، راست بگو نهان مکن
چون خمشان بیگنه روی بر آسمان مکن
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وینوح تویی، روح تویی، فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی، بر در اسرار مرا
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهراول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
وانگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان رادی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
ای یار ما! عیار ما! دام دل خمار ما!تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را
ای رسن زلف تو پابند منای یار ما! عیار ما! دام دل خمار ما!
پا وامکش از کار ما! بستان گروه دستار ما!
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجیای رسن زلف تو پابند من
چاه زنخدان تو زندان من
یا رب مرا یاری بده تا سخت آزارش کنمنتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورتیا رب مرا یاری بده تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم زجرش دهم خوارش کنم
از بوسه های آتشین وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم صد فتنه در کارش کنم
میآمدم که حال دل زار گویمتمن آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز میآید به معنی از گلستانم
نسیمی کز بنِ آن کاکل آیومیآمدم که حال دل زار گویمت
اما مگر سرشک امان میدهد به من؟
وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال مننسیمی کز بنِ آن کاکل آیو
مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شو گیرم خیالت رو در آغوش
سحر از بسترم بوی گل آیو
نصیب ماست بهشت ای خداشناس برووه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
دریغا شمع بزم انجمن رفتنصیب ماست بهشت ای خداشناس برو
که مستحق کرامت گناهکارانند
تو به تحریک فلک فتنه دوران منیدریغا شمع بزم انجمن رفت
گل بستان و سرو در چمن رفت
مکن خویشتن از ره راست گمتو به تحریک فلک فتنه دوران منی
من به تصدیق نظر محو تماشای توام
مگر نسیم سحر بوی زلف یار من استمکن خویشتن از ره راست گم
که خود را به دوزخ بری بافدم
تازیان را غم احوال گران باران نیستمگر نسیم سحر بوی زلف یار من است
که راحت دل رنجور بیقرار من است؟