تلخ و شیرین جهان در نظرم یکسان استتا تو را جای شد ای سرو روان در دل من
هیچکس مینپسندم که به جای تو بود
من بهشتم همه در دیدن خندیدن توستتلخ و شیرین جهان در نظرم یکسان است
بس که شوریدهدل از لعل شکرخای توام
یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکردمن بهشتم همه در دیدن خندیدن توست
تا تو باشی نشوم خیره به لب های کسی
دلبر و یار من تویی رونق کار من تویییاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غم دیده ی ما شاد نکرد
نشاید گفتن آن کس را دلی هستدلبر و یار من تویی رونق کار من تویی
باغ و بهار من تویی بهر تو بود بود من
تیز دوم تیز دوم تا به سواران برسمنشاید گفتن آن کس را دلی هست
که ندهد بر چنین صورت دل از دست
من مست می عشقم هشیار نخواهم شدتیز دوم تیز دوم تا به سواران برسم
نیست شوم نیست شوم تا بر جانان برسم
دو هفته بود وصل یار فایزمن مست می عشقم هشیار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بوددو هفته بود وصل یار فایز
تو عمری انتقام از من کشیدی
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفتیاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
روزی در آبی تا میان دستی و پایی میزدمدور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
آسمان روی زمین بود و نمیدانستمروزی در آبی تا میان دستی و پایی میزدم
اکنون همان پنداشتم دریای بیپایاب را
آن تلخوش که صوفی ام الخبائثش خواندآسمان روی زمین بود و نمیدانستم
آبی چشم شما سر به هوا کرد مرا
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرودآن تلخوش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لنا و احلی من قبلته العذارا
در پیاش القصه در آن مرغزارای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
رحمت حق آب بود جز که به پستی نروددر پیاش القصه در آن مرغزار
رفت بر این قاعده روزی سه چار
من آن دیوانه بندم که دیوان را همی بندمرحمت حق آب بود جز که به پستی نرود
خاکی و مرحوم شوم تا بر رحمان برسم